در رثاء نازنین پسرم معین

 در شبانگه ۱۶/۰۸/۸۸ ناگهان بادِ قضا ، بادِ قَدَر چنان وزیدن گرفت که درختِ مهرِ او را برکند. لیک، ریشه مهرش در قلبم نه آب، بلکه خونِ جگر خواهد خوردن. او از ایزدان یزدان و ستارگان خلقت و در پندار آدمیان معلول ذهنی بود. این گمان در قیاس آدمی با نفسِ تمامت خواه و لایتناهیِ غرائز خویش است. لیکن نازنین پسرم معین، بیگمان یکی از فرشتگانِ الهی روی زمین بود! چراکه زشتیها و دروغ گوئیها را نمیشناخت وجز به راستی و نیکی، مهربانی و شکرگزاری و شادمانی سخنی بر زبان نمی آورد . مالکیت و حب مال که جان آدمیان است نمی شناخت . از اموال جهان جز مهر نمی خواست و زُهدِ ذاتی اش نیز بر هر زاهدی فزونی داشت. چراکه عمرِ زاهد، همه بگذشت به تمنای بهشت. لیک زاهد ندانست که درترکِ تمناست بهشت. اما زُهد آن نازنین نه به تمنای بهشت بلکه به اوصاف فرشتگانه اش بود. فرشته ای که هرکس به درکش نائل میشد سجده برآستان مهرش مینهاد و عشق خدائی را تجربه میکرد. عجبا از تقدیرِالهی وحکمتِ چرخۀ گردون،که باید از اینهمه مهر و عشق و عاطفه گسست. نازنین فرشته ای که قطعۀ ۳۰۴ شهرکِ ساحلیش را بهشت خود می پنداشت لیک ندانست که دست تقدیر، قطعۀ ۳۰۴ بهشتِ زهرا را برایش مقدرکرده است. عمر سراسر فرشتگانه و عاشقانه او که سرانجام داغ ابدی بر دل ما نهاد به حکمتِ حضرتِ حق از حق ۱۳۶۴ به حق ۱۳۸۸ به حق پیوست. بیگمان عدد۳۰۴ نیز رمزِ حق تعالی برای ورود او به بهشتِ و حشرِ با فرشتگانِ آسمانی بوده است. با خبر از حال ما هیچ نخواهند شدن . تا عشق؛ نکند آنچه به ما کرده است! رمضان کریمیان


پسرم معین جان

همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی،رهی
خندم از امیدواریهای دل

سخنی با فرشته پرکشیده ام

ای ساکن جان من ، آخر تو کجائی!  در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی!

چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی! چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی!

در روح نظر کردی چون روح سفر کردی! از خلق حذرکردی وز خلق جدا رفتی!

رفتی تو بدین زودی! تو باد صبا بودی! مانند بوی گل با باد صبا رفتی!

نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی از نور خدا بودی در نور خدا رفتی!  
مولوی


خاطره :

۲۸/۰۱/۱۳۶۴ ششمین روز تولدش بود.در مطب پزشک متخصص دریافتم معلول ذهنی است. همانجا بود که چهره زیبا و نازنین و لبخندهای مهربانانه اش او را در جان و روحم چنان ترسیم نمود که یقین حاصل کردم حضرت حق ، به حق فرشته ای برایمان هدیه کرده پس به سرعت عاشقش شدم .و سرمست از دیدار حضورش گشتم. گویا ساقی عالم و آدم جامی از می ، نثارم کرده که مستی آنرا حصری و تمامتی نبود. تا آنگاه که در شبانگاه شانزدهم آبانماه ۱۳۸۸ به آسمانها پرواز کرد.در آنجا بود که از عالم مستی و بهشت وجود بیرون آمدم و به دنیای هوشیاری قدم نهادم. در دنیای هوشیاری جز سوز و گداز خبری از ذوق و عشق و سرمستی نبود. پس برایش مرثیه ها نوشتم و مجلسها به پا کردم . چنان که از پا در آمدم به راه وفا . دریغ که یاران بی وفا نگرفتند دست ما . به ناگاه در میان اشعار شعراء شعری یافتم که گویا یکی از غم نوشته هایم از نثر به نظم در آمده است. دریافتم که شاعر گرانمایه حضرت مولانا و مشفق کاشانی نیز درد فراق عشقی داشتند که من دارم. لذا بر آن شدم اشعاری که شنیدید برای جاودانگی روح آن نازنین با نوای نی به مرثیه ای دیگر بدل کنم